ارسال شده به 99/03/05

سلام غریبه. به این نتیجه رسیدم که آدم لحظات غمناک زندگیش بیشتر میل به نوشتن داره. حدس می‌زنم نوشتن اختراع آدم‌های بخت‌برگشته‌ای بوده که کسی رو برای حرف زدن پیدا نکردن. کسی نبوده تا بهش بگن چقدر دوستش دارن، و به جاش نوشتن که دوست داشتن خوب است. یا به چیزهایی فکر می‌کردن که توسط قبیله مسخره می‌شد. نوشتنش. زیر سنگ‌ها و توی غارها. ما نوادگان همون آدم‌ها هستیم. همینه که دلتنگ می‌شیم و قرار بر این می‌شه که بنویسیم. از دلتنگی. از این‌که بگیم: «بسه دیگه، نمی‌تونم!» حالا حداقل تو هستی که می‌دونم احتمالا می‌خونی. گوشی که به این راحتی‌ها پیدا نمی‌شد و حالا این جاست. بهت سلام می‌کنم غریبه. از دورترین غارهای دنیا.

ارسال شده به 99/02/06

سلام غریبه,خوبی؟حال و احوال این روزهای تو چطوره؟اوضاع زندگی چطوره؟نمیدونم چه کسی هستی و در چه زمانی ولی می خوام بهت بگم خودتو دوست داشته باش,عاشق خودت باش,گاهی برای خود یه قهوه بریز و با خودت خلوت کن, کل زندگی خودتی..لذت ببر از سختی ها و خوشی ها,ارزش روزای خوبت و ادم های خوب زندگیت رو بدون,همه ی ادم ها میرن,تو میمونی و خاطره هاشون...پس خاطرات خوب رو نگه دار تا زندگی تلخ نشه به کامت...غریبه دوستت دارم💙

ارسال شده به 99/01/17

حواست هست که خدا حواسش بهت هست؟!

ارسال شده به 99/01/16

یه وقتاییم آدما قهر میکنن تا فقط ازت بشنون که جای خالیشون خیلی پیداست و با هیچکس دیگه پر نمیشه، مبادا احساستو پنهون کنی و بگی واست مهم نیستاا، دل شکستن تاوان داره. خیلی وقتا مهمه که احساستو بگی، خیلیا مثل من نیاز دارن که بشنون، هرچی هم که بگی باعمل ثابت میکنم کافی نیس! لازمه اما کافی نیس.

ارسال شده به 99/01/15

سلام غریبه، امشب احساس دلتنگی میکردم برای همین خواستم کسی را توی حسم شریک کنم. من این روزا خیلی دلتنگ میشم، دوست دارم بهترین دوستاموببینم و بغلشون کنم. دوست دارم رو شونه بهترین دوستم زار بزنم، دوست دارم برم اون بیرون و هرکیو دیدم بهش لبخند بزنم، غریبه دارم دیوونه میشم... دلتنگ آدمایی میشم که فکرشم نمیکردم، میدونی؟ مطمئن باش کلی آدم اون بیرون دلتنگ تو هستن، دوست دارن کنارت باشن، حضوری ببیننت و درآغوش بگیرنت. برای همه اون عزیزات هم که شده مراقب خودت باش، امیدتو ازدست نده، بخند... برای خوب شدن حال هممون دعا کن از طرف یه غریبه که دوست داره روی لبت لبخند بیاره:))

ارسال شده به 98/12/09

سلام غریبه.میخواستم بهت پز بدم.حالا پز چی؟میخوام بهت پز این و بدم که تونستم روحیه از دست رفتمو دوباره بدستش بیارم.چطوری؟به کمک یه دوست.حالا این حرف من به چه دردت میخوره؟به هیچ دردت نمیخوره.ولی این جمله به دردت میخوره"ایمان بیار به این که آدمای اطرافت،مثل حلقه های زنجیر خوشبختی تو هستن.و هیچکدومشون بدون دلیل تو زندگیت نیومدن.اگه هنوز دلیلشو نفهمیدی،پس حتما هنوز نوبتشون نرسیده که نقششونو اجرا کنن"همین دیگه.گفتم که قدرشونو بدونی چون یه روزی یه جایی نجاتت میدن.همین دیگه.فعلا ^__^

ارسال شده به 98/12/08

اگر سراغ من رو می‌گیرید من پیر و فرسوده در دورترین جزیره‌های دنیا نشستم به بافتن. و فکر می‌کنم که چی دارم بگم به غریبه‌ای که من رو می‌شنوه؟ امیدوارم حالت خوب باشه و نفس‌هات برقرار. غریبه، در تمام سال‌هایی که از خدا عمر گرفتم و بازهم خواهم گرفت هیچ چیز رو غیر انسانی‌تر از دروغ احساس نکردم. هر دروغ چنان داغی بر ما و من وجودمون میگذاره که مطمئن هستم روزی انتقامش رو از زندگی‌هامون می‌گیره. ما دفن می‌شیم زیر هزار هزار دروغ با وزن تحمل ناپذیرشون. هیچ چیز ارزش سنگین شدن نداره. وگرنه من ته ماجرام. تنها و تبعید شده به این جزیره. تا ابد و دلخوش به نامه‌هایی که نمی‌دونم به کی می‌رسه. اما غریبه هر زمان این نامه بهت رسید، بدون من زندم. دنبالم بیا.

ارسال شده به 98/12/01

اولین روز از اخرین ماه امسال....این روزا هم میگذره. زمستون هم تموم میشه و فقط تو میمونی و تو.... هیچکسی نیست که به اندازه خودت برای خودت بمونه.اینو جدی میگم....به فکر خودت باش غریبه😉

ارسال شده به 98/11/30

همه ی ما یه روزایی رو داریم تو زندگیمون که انگاری داریم ته ته چاه میگذرونیم...انگار که همه چیز دست به دست هم میده تا حالمون خوب نشه که هیچ تازه بدتر هم بشه...ولی الان من یه از چاه در اومده ام....برای همین راضی از اینکه گذشتم و گذشت هر چیزی که بود...من دوباره به روزای خوبم برمیگردم...مطمئنم

ارسال شده به 98/11/21

سلام غریبه.چطوری؟راستش من که خوب نیستم.اصلا انگار وقتایی میام اینجا و مینویسم که حالم خوش نیست.خودمم نمیدونم چمه.نمیدونم چی شده.دارم از خودم میترسم.یه طوری شدم که حتی بهترین روزا و بهترین خاطرات وقتی میگذرن،واسم زشت میشن،غمگین میشن،انگار که خوبیاشون تموم میشه و اونموقع ست که میشینم بدترین فکر و خیالارو راجبشون تو ذهنم پرورش میدم.میدونم الان حتما میگی چی میگه این؟یعنی چی؟مهم نیست غریبه.بیخیال.این نیز بگذرد.

ارسال شده به 98/11/16

روزی ، جایی ، ساعتی ،مکانی ، زمانی ، میفهمی که به نظر هیچکس جز خودت نباید اهمیت دهی... فقط کاش تا آن زمان تمام افکار وعقاید خالص خودت را زیر سایه عقاید و نظرها و نکوهش ها و چرندیاتی که دیگران به خوردت داده اند، از بین نبرده باشی، حتی به نظر من هم اهمیت نده و این پیام را برای همیشه نادیده بگیر لطفا!

ارسال شده به 98/11/13

سلام، الان که دارم این نامه را واست مینویسم هشت صبحه و علی رغم اینکه دیشب دیر خوابیدم و امروزم دانشگاه نمیرم، عین جغد نشستم و خوابم نمیبره:) این روزا من شادم، حس درونیم مثل وقتیه که آفتاب طلوع میکنه ، انقدر انرژی دارم که قصد دارم برم بیرون و خودمو به یک کیک بستنی شکلاتی مهمون کنم، اینا را نمیگم که فکر کنی چه آدم سرخوشیم یا چقدر زندگیم فوق العاده س! که البته مطمئنم هست:) اینا را میگم چون قصد دارم بهت بگم یکی از مهمترین دلایلی که منو بعد اتفاقاو مشکلاتی که هیچکس فکرشم نمیکنه سرپا نگه داشته اینه که زندگیمو آسون میگیرم و سعی میکنم از ذره ذره ش شادی درست کنم و لذت ببرم! حالام دارم بهت میگم ، آسون بگیر، شادتر باش، با اینکه نمیشناسمت آرزو میکنم که سلامت باشی و امروز شادتر، پر انرژی تر و قوی تر از روزای دیگه باشی، امروز خودتو به یه خوراکی که خیلی دوست داری مهمون کن، موفق باشی دوست من:)

ارسال شده به 98/11/11

هی یادتون نرفته که نامه بدین؟! اگه الآن اومدی این صفحه رو بالا و پایین می کنی و نامه ها رو میخونی به این فکر کن که تو هم میتونی یه چیزی برای نوشتن داشته باشی...پس همین الآن اون قسمت رها کردن نامه ای برای آینده رو انتخاب کن و یه نامه بفرست برای آینده...

ارسال شده به 98/11/02

این نوشته برای توست... (تویی که نمیشناسمت اما دلم میخواهد فکر کنی که برحسب محال از طرف کسی است که دوستت دارد و دوستش داری) ای کسی که این نامه را میخوانی ، دختری را تصور کن با یک پیراهن کوتاه گلدار که سرآستین هایش چین چین است و نمیدانم به چه جهت اما دوست دارم او را با موهای کوتاه هایده طور تصور کنی، دختر نامبرده درحالی که گونه هایش گل افتاده ، از گرمای آفتاب دستش را سایبان چشمانش کرده اکنون در دهه 40-50 بر سر میدان آزادی روزنامه میفروشد! روزنامه ای از او میخری ، مخاطب صفحه اول فقط تو هستی و او از اینده برایت میگوید: مهربان من، ممکن است این روزها ، روزهای سختی بگذرانی، ممکن است مثل من شب و روزت یکی شده و در فراز و نشیب زندگی گم شده باشی، ممکن است احساس تنهایی کنی احساس خستگی و غم ، اما در آینده ای نه چندان دور برایت یک معجزه باورنکردنی رخ میدهد ، پس ، بیا و امروز را در یک رویا زندگی کن! تمام معجزه های زمین با همین حس شروع میشوند وقتی کسی شجاعتش را داشت که فراتر از حدش پا بگذارد، فراتر از داشته اش بخواهد فراتر از احساساتش عشق بورزد.. و اینگونه معجزه به راحتی اتفاق میافتد کاش میشد که دست هایت را به گرمی بفشارم و بگویم که قوی باشی... اما در این زمستان سرد بادی می وزد و روزنامه تو را باد می برد... و دیگر نمیتوانی ادامه فال را بخوانی پس منتظر ادامه اش نباش... حال باید سرنوشتت را خودت بسازی و ببینی که چه رویای شگفت انگیزی در انتظار توست! :)

ارسال شده به 98/10/30

سلام. چه‌قدر همه‌چی این‌جا بنفشه. لابد سازنده‌ش فکر می‌کنه بنفش رنگیه که چشم رو خسته نمی‌کنه. ولی محاوره و رسمی‌بودن نوشتارش توی جاهای مختلف من رو خسته می‌کنه. من همیشه رسمی‌نوشتن رو ترجیح می‌دم. دامنه‌ی وسیعی از کلمات رو در اختیار آدم می‌گذاره و همون اول این پیام رو می‌ده که:« هی، من تل‌انبار یک‌سری حرف‌های سرسری نیستم و نه از جنس محاورات هرروزه‌ی همه‌جایی. من از جنس قلم و اندیشه‌ام. یا با دقت و حوصله بیا سراغم یا همین اول ول کن و برو.» چی دارم می‌گم؟ کی برای یک غریبه در آینده نامه می‌نویسه و اون وقت از این چیزها حرف می‌زنه؟ همه‌ش به خاطر اینه که وقتی شروع کردم رسمی ننوشتم. اما بیا یک دقیقه جدی باشیم. چه‌چیز خاصی وجود داره در فرستادن نامه به غریبه‌ی ناشناسی در یک زمان دیگه، بدون این‌که جوابی قرار باشه ازش بگیری؟ گفته‌ند که مثل نامه‌ی لوله توی بطری و رهاکردنش توی دریا می‌مونه. نخست این‌که من توی یک جزیره تنها نیستم. زندگی خیلی زیبا می‌شد در اون صورت، ولی نیستم. آدم‌های زیادی این دور و اطراف هستند که راجع به پشه‌ها، وعده‌ی بعدی غذا و سیستم دفاعی بدن مورچه‌ها صحبت می‌کنند. دو دیگر این‌که من چی می‌تونم بگم به تو که در آینده‌ای؟ خب از هرچی بگم که تو خبر داری از قبل. بعد آلودگی رهاسازی این همه بطری در دریاها رو چی می‌گی؟ از این به بعد همه‌ی جزیره می‌خوان دیگه لابد. شاید این‌جور موقع‌ها مردم از اتفاقات شخصی زندگی‌شون می‌گن. از چیزهایی که هیچ‌کس نمی‌دونه، به غریبه‌ای که هیچ‌وقت نمی‌شناسدش. خیلی خب. من یک بسته کرانچی پنیری توی کمدم دارم و منتظرم مام‌بزرگم بخوابه تا برم بیارمش و بنشینم شاهنامه بخونم. راجع به اتفاقات شخصی زندگی تو هم نمی‌تونم اظهار نظری بکنم. شاید هم... مدل موهات خیلی بهت میاد. یک نگاه به آینه بکن. (این جمله همچنان صادقه اگه طاس باشی.) یا... تولدت مبارک. ببخشید که انقدر دیر و زود شد. مقصر اداره‌ی پسته. ان‌شاءالله هزارسالگیت رو کنار هم جشن بگیریم. می‌دونی، یک چیز دیگه‌ای که اهمیت فوق‌العاده‌ای داده به بطری به آب‌دادن در جزیره‌ای تنها، حیاتی‌بودن قضیه‌ست. شوخی نیست لعنتی، اون تنها فرصت توئه برای این‌که کسی پیداش کنه و بیاد جونت رو نجات بده یا بعد مرگت ببیندش و بیاد جنازه‌ت رو جمع کنه (اگه جانوران عجیبش چیزی ازت گذاشته باشند.). اون کلمه‌ها شاید آخرین چیزهایی باشه که می‌گی. شاید اون بطری و نامه آخرین چیزی باشه که از تو باقی می‌مونه. راستی بطری از کجا آوردی توی اون جزیره‌ی وامونده؟ می‌دونستی که اون‌ها تقریباً تا زمان انقراض نسل ما توی طبیعت می‌مونند؟ همین‌جوری ولش کردی توی دریا؟ بگذریم... این آخرین کلماتی است که می‌نویسم. وقتی که شما این سطور را می‌خوانید، من در جزیره‌ای دورافتاده خوراک مورچه‌هایی با سیستم ایمنی شگفت‌انگیز شده‌ام. به سراغ من اگر می‌آیید، نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من... چه خیالی، چه خیالی، می‌دانم. شما اگر بیا بودید، من تک‌وتنها در آن جزیره گیر نمی‌افتادم. در زندگی کاری نکرده‌ام، جایی نرفته‌ام، کسی را ندیده‌ام که من را به خاطرش سپرده باشد. قابل برای این زندگی نبوده‌ام. بی‌رد پا، بی نشانه، بی‌تکاپویی برای جستن جاودانگی، تنها از کناره‌ی زندگی عبور کرده‌ام. و سرانجام من دیدار دریا بود، غرقگی. نام من خورشید است. روزی من هم در این جهان راه رفته‌ام.

ارسال شده به 98/10/30

میدونی چیه؟ امروز مدام دیالوگ یه فیلمی میومد به ذهنم(البته پس از پلِی شدن آهنگ تیتراژ کلاه قرمزی که نمیدونم چرا هروقت اتفاقای مهم توی زندگیم میفته ذهنم شرو میکنه به خوندنش،خصوصا سرجلسه امتحان) به هرجهت دیالوگی که دوست داشتم امروز برای تو بفرستم این بود: "بگو این نیز بگذرد! شاید الان مسئله بزرگی به نظر برسه اما وقتی اوضاع سخت تموم بشه هیچ به نظر میرسه باورت نمیشه ولی یه روزی جوری ازشون حرف میزنی انگار شوخی بیش نیس!"

ارسال شده به 98/10/28

امروز بهم گفت انقدر نمون توی گذشته ... چون گذشته ها گذشته... حالا همش دارم با خودم تکرار میکنم، نَمونم توی گذشته...گذشته:)) امروز این مهمترین چیزی بود که یاد گرفتم .. شاید تو هم مثل من نیاز داشته باشی که امروز یکی بهت اینو بگه، پس به تو ام میگم، نمون توی گذشته...چون گذشته! نذار امروز از دستت بره... با انرژی روزتو قوی بساز و کوچکترین شانسی که بهت داده شد را سریع بقاپ:)) موفق باشی غریبه، (یک عدد نامه از گذشته ای که گذشته!)

ارسال شده به 98/10/27

سلام،غریبه نه... آشنا فکر کنم این روزا بیشتر از هر وقت دیگه ای با هم آشناییم!یه چیزی ما رو به هم وصل کرده که نمیتونیم غریبه باشیم و اون غنه!حالم خوب نیست دوست آشنای من!اصلا حالم خوب نیست!هر کاری میکنم خوب نمیشه!آدمی رو برای بغل کردن و گریه کردن نیاز دارم!!به روزای تولدم نزدیک میشم و بیشتر از هر وقت دیگه ای حس میکنم زندگی تباه شده ای داشتم که رو به بدتر شدن میره هر لحظه از زندگیم پوچ و بی معنا لوده انگار اما من همیشه ادم شاد و بیخیالی بودم از دل سنگ امید بیرون میکشیدم همیشه به جلو نگاه میکردم اما این روزا هر چی جلومو نگاه میکنم هیچ چیز قشنگی توش نمیبینم! امید از قلب من گرفته شده و خدا گفته امید نشونه ی ایمانه! کنار همه دردام باید غم بی ایمان شدنم رو هم بخورم ولی دست خودم نیست! مرگ‌ چنبره زده رو زندگی مردم من!غم لونه کرده تو دلاشون و ترس،چقدر ترس بزرگ شده این روزا! حالم خوب نیست چون حس میکنم دیگه نوشتن آرومم نمیکنه! دیگه دعاهام به خدا نمیرسه! آرزوهام آب میشن زیر خروارها نگرانی از دنیای اطرافم! حالم خوب نیست دوست آشنای من!!! کاش خدا صدامونو میشنید

ارسال شده به 98/10/26

سلام غریبه. می‌خوام توی این نامه از چیزی بنویسم که انرژی رو تامین می‌کنه؛ وقتی خستم. یا وقتی ناامیدم. به نظرم هرکسی چنین چیزی تو زندگیش داره. که زمان‌های بحران به کمکش میان. برای من قصه‌ این نقش رو داره. به نظرم آدم‌ها هر چیزی رو با قصه کردنش می‌تونن تاب بیارن. قصه‌ها به‌مون یک نیروی جادویی می‌دن برای ادامه دادن. ما به همه‌ی شخصیت‌های قصه‌ها در سراسر تاریخ می‌پیوندیم. بی‌زمان و بی‌مکان. قصه کن غصه‌هات رو غریبه. این‌طوری می‌گذرن و صبح می‌شه این شب.

ارسال شده به 98/10/26

سلام غریبه. به غایت غمگینم. حس می‌کنم به زحمت می‌سازم و به سادگی خراب می‌کنم. شاید هم اصلاً چیزی نساخته بودم و در توهمش بودم. آهنگ غمگین گوش می‌دهم و داستان غمگینی ترجمه می‌کنم و می‌خواهم بگذارم غم کامل به خوردم برود. داستان درباره‌ی تک‌تیراندازهایی است که در جنگ شهروندان را هدف می‌گیرند، در واقع شهروندانی که هر روز از هراسِ تک‌تیراندازها از خانه‌شان بیرون نمی‌آیند. درباره‌ی زنی است که هر روز به داستان‌های مردِ خبرنگار خونسردی گوش می‌دهد که آن‌قدر پشتِ دوربین مانده که عادت کرده همیشه پشت دوربینش پناه بگیرد و همه چیز را آبجکتیو ببیند. درباره‌ی کسی در انزوای مطلقِ مهاجرت که منتظر نامه‌هایی از درجنگ‌مانده‌هاست. حس می‌کنم من همه‌ی این‌ها هستم. تک‌تک این شخصیت‌های دور.

ارسال شده به 98/10/25

سلام غریبه.هممون این روزا،خوب نیستیم.هممون دلمون گرفته.هممون داغون شدیم زیر بار این رنج و دردای پشت سر هم.ولی میدونی،دیگه این ناراحت بودن داره اذیتم میکنه.دیگه قلبم داره میگیره از این حس ناامیدی و کسلی که تو کشورمونه.همین الان که دارم اینارو مینویسم،بغض داره خفم میکنه.ولی واقعا از تهه دل دوست دارم وقتی فردا صبح بیدار میشم،دیگه اینقدر رنگ دنیامون تیره نباشه.دوست دارم فردای هممون با امروزمون متفاوت بشه.اتفاقای سخت و ناراحت کننده همیشه بوده و هست و خواهد بود.مگه غیر از اینه؟ پس کاش یکی میومد بهمون انگیزه میداد.کمکمون میکرد که هممون دستمونو بذاریم رو زانوهامون و بلند شیم. یادمون نره زندگی هنوز ادامه داره.نباید امیدمون و گم کنیم.کاش فردا روز بهتری باشه غریبه.کاش...

ارسال شده به 98/10/25

خوابم نمیبره و به این فکر میکنم که آینده چه نقشه ای برام کشیده. تو این روزهای آلوده، شبهای آلوده تر؛ از گذشته بدتر، آینده چطوریه؟ من اینطور جاها میتونم حالم رو بهتر کنم. وقتی نامه ها رو میخونم و میبینم مردم بدون اینکه کسی رو ببینن براش آرزوی حال بهتری میکنن. حرف میزنن باهاش. سعی میکنن درکش کنن. غریبه من از تو غریبه ترم. حالت خوب باشه کاش. آرزو کن که حال منم خوب بشه.

ارسال شده به 98/10/22

برای حال خوب کشورمون دعا کنیم😞

ارسال شده به 98/10/21

من از بیگانگان دیگر ننالم، که با من هرچه کرد آن آشنا کرد! به یاد قربانیان مظلوم پرواز هواپیمای اوکراینی.

ارسال شده به 98/10/20

سلام. کامبک دیشب اتلتیکو رو دیدی؟ خوبه، حداقل مزه‌ی ۹۰ دقیقه زندگی کردن توی خاورمیانه رو تونستن کاتالان‌ها بچشن. :)))

ارسال شده به 98/10/20

سلام غریبه، خوبی؟ دلم امروز گرفته...دلم میخواد به همه ی آدمهای دور و برم اعلام کنم که این آدم خوشحال و شاید سرخوشی که می بیند خیلی وقتها دردها و ترس های عمیقی رو داره تجربه میکنه. میخوام داد بزنم و به همه اعلام کنم که من اگه خودم رو فعال و شاد و پرانرژی نشون میدم برای اینه که نمیخوام یه بدبختی باشم روی هزارتا بدبختی دیگه که توی مملکت داریم میبینیم. از دیشب تا حالا اینقدر استرس کشیدم که نتونستم چیزی بخورم و فقط به زور چند ساعتی خوابیدم. چند دقیقه پیش رفتم جلوی آینه و به خودم گفتم: هی نترس میگذره به این نتیجه رسیدم وقتی که فکرشو هم نمیکنی خدا یه امتحان خیلی بزرگ سر راهت قرار میده تا هم قدر داشته هات دستت بیاد و هم بفهمی قوی تر از اینا هستی. خلاصه که با حال خوبی این نامه رو ننوشتم. ولی بازم دلم میخواد یادآوری کنم: میگذره، صبر داشته باش

ارسال شده به 98/10/20

این روزا به هواپیما فکر میکنم!البته برای ادم هایی که قصشون تموم شد ناراحتم اما چیزی که ذهنم رو درگیر کرده اون یک نفری بود که جا موند از اون پرواز!همش به این فکر میکنم که چی شد که اون یه نفر باید بعد از سقوط هنوز نفس می کشید؟ بعد از این خبر بیشتر از هر وقت دیگه ای به جای مرگ به زندگی فکر کردم! به قصه ای که اون مسافر جا مونده باید رقم بزنه فکر کردم!به چیزایی که هنوز باید ببینه،تجربه هایی که باید کسب کنه ولی برای چی؟؟اون آدم چیکار قراره برای این دنیا بکنه؟دنیا قراره برای اون چیکار کنه؟ به این فکر میکنم که قصه ی ما چیه؟چی میشه که خدا هر روز صبح تصمیم میگیره ما هنوز نفس بکشیم؟ چی توی ما دیده که هنوز بهمون امیدواره؟ کاش بدونیم غریبه! کاش بفهمیم "از بهر چی اومدیم" قبل از این که قصه ی ما تموم بشه! بیست سال،چهل سال،نود سال کاش هیچیشو هدر ندیم غریبه!

ارسال شده به 98/10/20

بیا یکم صحبت کنیم غریبه، قبلش بزار کشته‌های آبان ۹۸ و شهادت سردار ایرانی و مرگ ۱۹۰ نفری که توی هواپیما کشته شدن و زن و بچه و نخبه توشون بود و سقوط اتوبوس به دره و اتفاقای غم‌انگیز دیگه‌ای که قبلا افتاده و بعدا میخواد بیفته برا ایرانمون رو تسلیت بگم. بعدش فقط یه موضوع میمونه که دلم میخواد اشاره کنم بهش، یه معلم داشتیم دوران دبیرستان که اومد سر کلاسمون و اینو گفت: "آلمان بعد از جنگ جهانی یک وجب از دیوارش باقی مونده بود، ۳۰ سال بعد قطب صنعت دنیا شد." هیچی دیگه اون روز جشن ۲۲ بهمن رو تو مدرسه داشتن میگرفتن و انقلاب ۳۰ ساله شده بود. خب زیاد حرف زدم دیگه کافیه. خدافظ. :)))

ارسال شده به 98/10/19

برای چند دقیقه چشم هاتو ببند... حس کن که جای دیگه ای هستی... یه جایی را تصور کن که خیلی دوست داری... فکر هاتو بکن... برنامه هاتو بریز... با دقیق ترین جزییات اونجایی که قراره باشی را تصور کن،اهمیتی نداره که کجای آینده باشه ... چقدر دور باشه... تصورش کن...شاید به یه جای دور فکر کنی...شاید به یه موقعیت شغلی...شاید به یه پیشرفت احساسی،در کنار کسی که دوسش داری...شاید خیلی چیزهای غیرممکن را تصور کنی... پس چشماتو ببند... حتی حس کن داری تا بینهایت پرواز میکنی ... به سرزمین رویات پا بذار... برنامه هاتو بریز... حتی در موردشون بنویس... اگه واست سخته نقاشی شون کن و بزن جایی که بتونی ببینی... اونوقت هر صبح وقتی بیدار میشی میبینی که دو انتخاب داری، یکی اینکه بخوابی و خواب رویاهاتو ببینی ... و بذاری برای همیشه رویا بمونن ... یا اینکه پاشی و واقعا اونو بسازی... میبینی سخت نیس... من بهش میگم بازی انگیزه... انقدر با خودت تکرار کن که ملکه ذهنت بشه...رویاهاتو... سه ماه دیگه تا پایان سال مونده... امسال چقدر جنگیدیم برای چیزهایی که میخواستیم؟؟؟ چقدر وایسادیم پای قولهایی که در آغاز سال به خودمون داده بودیم؟؟؟ چقدر نزدیک شدیم ب جایی که رویاشو داشتیم؟؟ و امیدوارم یه نگاهی بندازیم به فاصله کسی که الان هستیم با کسی ک همیشه دلمون میخواست باشیم...

ارسال شده به 98/10/18

دوست دارم به عقب بازگردم... وقتی هنوز زنگ‌ در نخورده بود...وقتی هنوز دلم دل دل نبودن نمیکرد و چشمم سوسوی تنهایی... وقتی میان ما چن دوست و پیغامبر از خودمان عاجز تر که نه اصلا هیچ چیز نبود... همان وقتی که ساعت خانه هر روز بیدار تر میشد ... همان زمانی که دلم تنگ میشد ... به عقب که نمیشود بازگشت دلم له له غروب میزند‌....یک غروب طولانی برای یک پایان در اوج..یا اگر هم اوج نیست که نیست در قهقرای بدمستی ایام حاضر نباشد... و دگر چیزی مرا از پا در نخواهد آورد...که هر آنچه نادیدنی بود دیدم‌‌‌...اما احساسی که مرا در خودم حبس و از چشم خودم‌پرت کرده...‌ آه که تمامش کنیم...تمامش کنیم این نبودن را...این در صدد نبودن.. بودن را....

ارسال شده به 98/10/18

امروز یه نامه به دستم رسید که نوشته بود امروزو بیشتر به خودت اهمیت بده، واسه همین امروز را برای خودم سنگ تموم گذاشتم:) خلاصه که این چرخه را به تویی پاس میدم که نامه ام را میگیری، امروز بیشتر به خودت برس خودت را بیشتر دوست داشته باش نگران خودت باش و به خودت وقت بیشتری اختصاص بده و در مجموع توصیه م بهت اینه، تو کسی هستی که باید سالهای سال توی این بدن زندگی کنی، مراقبش باش، تغذیه سالم و ورزش و ازین صوبتا داشته باش، بهتم توصیه میکنم آزمایش ویتامینDبدی ، خیلی واجبه:))

ارسال شده به 98/10/18

دوست دارم به عقب بازگردم... وقتی هنوز زنگ‌ در نخورده بود...وقتی هنوز دلم دل دل نبودن نمیکرد و چشمم سوسوی تنهایی... وقتی میان ما چن دوست و پیغامبر از خودمان عاجز تر که نه اصلا هیچ چیز نبود... همان وقتی که ساعت خانه هر روز بیدار تر میشد ... همان زمانی که دلم تنگ میشد ... به عقب که نمیشود بازگشت دلم له له غروب میزند‌....یک غروب طولانی برای یک پایان در اوج..یا اگر هم اوج نیست که نیست در قهقرای بدمستی ایام حاضر نباشد... و دگر چیزی مرا از پا در نخواهد آورد...که هر آنچه نادیدنی بود دیدم‌‌‌...اما احساسی که مرا در خودم حبس و از چشم خودم‌پرت کرده...‌ آه که تمامش کنیم...تمامش کنیم این نبودن را...این در صدد نبودن.. بودن را....

ارسال شده به 98/10/17

یه فیلمی هس که خیلی دوسش دارم، یه دیالوگی داره که میگه : - همه زندگی ها شبیه همن، زیاد باهم فرق ندارن ولی مهم اینه که از کیسه ستاره هات مراقب کنی. +کیسه ستاره ها؟! -درسته زندگی هامون شبیه همه، ولی گاهی اوقات لحظه هایی هستن که بینشون می درخشن، اون لحظه ها رو از دست نده، تو کیسه ی ستاره هات نگهشون داد... اینطوری وقتی همه چیز برات سخت میشه یا خسته میشی می تونی یکی از ستاره ها رو در بیاری و به خودت قدرت بدی. (تویی که نامه م را میخونی، هرجا که هستی واست آرزو میکنم کیسه ستاره هات پر از لحظات درخشان و خاطرات قشنگ بشه)

ارسال شده به 98/10/15

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم حال همه خوب است، من اما نگرانم در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر مثل خوره افتاده به جانم که بمانم چیزی که میان تو و من نیست غریبی است صد بار تو را دیده‌ام ای غم به گمانم؟ انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت این‌قدر که خالی شده بعد از تو جهانم از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟ بگذار به دنبال تو خود را بکشانم ای عشق، مرا بیشتر از پیش بمیران آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم فاضل نظری هشتگ شعر درمانی:)

ارسال شده به 98/10/15

اریک امانوئل اشمیت توی کتاب خرده جنایت های زناشویی اش یه تیکه مکالمه ی بین دو شخصیت را اینجوری مینویسه: لیزا: تو هیچ وقت مایوس نمی شی؟ ژیل: چرا لیزا: اون وقت چیکار می کنی؟ ژیل: به تو نگاه می کنم و از خودم سوال می کنم که علی رغم تردیدها، سوء ظن ها، خستگی ها، آیا دلم می خواد این زنو از دست بدم؟ و جوابشو پیدا می کنم. با این جواب امید و شجاعتم هم بر می گرده... جواب این سوال هارو پیدا کن,امید و شجاعتت رو برگردون,امید بزرگترین و مهم ترین محرکه,انسان به امید زنده است,از طرف ادمی که مرگ امید را تجربه کرده است برای توعی که قرار است غوغا کنی.

ارسال شده به 98/10/15

میدونی چیه؟! خیلی ها دور و بریهاشون کمکشون که نمیکنن هییییچ تازه کلی هم سنگ میندازن جلوی پاشون اومدم اینجا به صورت ناشناس یه تشکر کنم از خدا که همچین دوروبریهایی دارم که وقتی دارم کم میارم و نفس های اخر امیده دستشون رو میذارن روی شونه ام و میگن هی این یه چالشه و تو باید از سر بگذرونیش... شکر بابت این حس خوب:)

ارسال شده به 98/10/13

سلام حالت چطوره؟ من زیاد سرحال نبودم این مدت! میدونی تا اومدم اعتقاد پیدا کنم به روابط انسانی و دوستی همه چی ده پله سقوط کرد! نگی دوس دخترش ولش کرده آ :)) نخیر کلا بار هستی متوجه م شد... خلاصه اینو دیدم گفتم شاید بالاخره یه نامه م بندازم اینجا... خوب باشیم :|

ارسال شده به 98/10/13

سلام. به این فکر کرده‌م که نامه نوشتن برای آدمی که نمی‌شناسیم چه معنی داره. چه اهمیتی داره که کسی بخونه و بفهمه ما چی می‌گیم که حتی نمی‌دونیم چه شکلی‌ـه؟ اگر ما رو می‌دید بدش می‌اومد یا نه؟ صداش چه ریتمی‌ـه؟ نکنه ما رو ببینه حالش بد بشه؟ چرا پس نامه می‌دیم باز؟ چون دل‌تنگیم... خسته شدیم از این‌که هی مستقیم گفتیم و آدم‌ها نفهمیدن. حالا می‌دونیم این شانس رو داریم که بعضی‌ها بفهمن. کی می‌دونه؟ شاید یک با خوش قلب‌تون این نامه رو خوند. آدم نباید همه‌ش به دانشمندها بنویسه. گاهی باید به ساده‌دل‌ها بنویسه. که وقتی جلوشون می‌گی: «آخ.» بغض می‌کنن. خلاصه که ما خیلی وقته بغض داریم. نمی‌ترکه ولی. تو ولی غصه نخور. من جای تو هم گریه می‌کنم دور جان...

ارسال شده به 98/10/13

سلام رفیق میدونم الان تو این وضعیت شاید خیلی خودخواهی باشه،شایدم اصلا بگی چقدر حرفم مسخره و بچگانه ست ولی من الان نگران اینم که اگه جنگ بشه تکلیف کسایی که دوسشون داشتیم و بهشون نگفتیم تکلیف خاطره هایی که باهاشون نساختیم چی میشه؟

ارسال شده به 98/10/13

چند روز پیش نامه‌ای به دستم رسید، سوالی ازم پرسیده بود و نوشته بود به ستاره‌ها نگاه کن و بنویس، شاید بهم رسید؛ سوالش این بود: تو دنیا دنبال چی هستی؟ امشب به آسمونی که پر از دود بود نگاه کردم و تونستم یه ستاره پیدا کنم. تو دنیا زندگی کردن رو به هرچیزی ترجیح میدم، زندگی کردن با کسایی که دوستشون دارم و اگه دنبال چیزی باشم، اون آرامش و کنار زدن سختی برای اون‌هاست. زندگی کردن برای خودتون خوبه، اما قشنگ، زندگی کردن کنار کساییه که زندگی خوبتون رو میخوان. برای خودتون و کسایی که برای خودتون میخوانتون زندگی کنید، زندگی قشنگ میشه. عاشق زندگی کنید و عاشقانه.

ارسال شده به 98/10/13

چند روز پیش نامه‌ای به دستم رسید، سوالی ازم پرسیده بود و نوشته بود به ستاره‌ها نگاه کن و بنویس، شاید بهم رسید؛ سوالش این بود: تو دنیا دنبال چی هستی؟ امشب به آسمونی که پر از دود بود نگاه کردم و تونستم یه ستاره پیدا کنم. تو دنیا زندگی کردن رو به هرچیزی ترجیح میدم، زندگی کردن با کسایی که دوستشون دارم و اگه دنبال چیزی باشم، اون آرامش و کنار زدن سختی برای اون‌هاست. زندگی کردن برای خودتون خوبه، اما قشنگ، زندگی کردن کنار کساییه که زندگی خوبتون رو میخوان. برای خودتون و کسایی که برای خودتون میخوانتون زندگی کنید، زندگی قشنگ میشه. عاشق زندگی کنید و عاشقانه.

ارسال شده به 98/10/11

سلام رفیق! با همه ی سلول هام امیدوارم موقع خوندن این کلمات حالت خوب باشه ولی اگه اینطور نیست خواستم بهت بگم که گاهی اوقات ممکنه زندگی سخت باشه و ناامیدی به قفسه ی سینه ت چنگ بزنه و بدشانسی مثل سوسک حمام شروع کنه به زاد و ولد و غصه روی غصه جمع بشه و بغض نترکیده بچسبه به دیواره ی گلوت و توصیف همه چیز بشه چرک و زشت و مزخرف و لعنتی! خواستم بگم که این روزا خیالت راحت باشه که ورق برمیگرده! تنها کاری که باید یاد بگیری اینه که اون غم وحشی رو رام کنی،افسار بندازی گردنش و بهش فرمان پیچیدن و توقف بدی تا شادی از زیر پوست خشکیده ی غم بیرون بزنه، باید لابه لای این همه سیاهی و چرکی، سپرد رو بالا بگیری باریکه ی نور رو پیدا کنی که تشویق ت کنه از این تونل تاریک و سیاه خارج بشی و تا رسیدن یه تونل بعدی از آبی آسمون لذت ببری! آرزو برای پیدا کردن پودر پروازت به پیوست نامه است.

ارسال شده به 98/10/11

صدای دو دست را می‌شناسیم، صدای یک دست چیست؟

ارسال شده به 98/10/10

دولت آبادی میگه: خودت را نگه دار. این مهم ترین چیزی هست که من میتونم بهت بگم... هر چقدر که دنیا سخت بشه و کارها عجیب، خودت رو نگه دار. روز میشه این شب...

ارسال شده به 98/10/10

سلام غریبه‌ی آشنا، شاید پیش خودت بگی چرا آشنا؟ به نظرم چون هممون یه درد مشترک داریم. این درد باعث شده حتی ما که غریبه‌ایم هم آشنا باشیم باهم با دردهای هم با سختی‌هایی که الان داریم. غریبه، حالت خوبه؟ روزا چطور میگذره؟ هنوز صبح‌ها رو با حس این که کاش امروز معلممون بره زیر تریلی شروع میکنی و بعد تو دلت میگی خدانکنه ولی خداکنه نیاد امتحان بگیره؟ :) یا دردت خیلی بزرگتر شده از اون دوران؟ هنوز منتظر زنگ آخر کلاسی تا زودتر برسی خونه و بری جلوی تلوزیون و منتظر باشی تا پاورچین شروع بشه یا دیگه فقط ثانیه‌ها رو واسه آخرین زنگ برای خارج شدن از رینگ مشکلات میشماری؟ غریبه، ضربه‌ی آخرو محکم تر بزن، بزا تهش تو باشی که برنده‌ای!

ارسال شده به 98/10/10

سلااااااااااام..... میدونستی امروز یه روز محشره برای تو؟! خودت رو دوست داشته باش رفیق:)

ارسال شده به 98/10/08

این نامه را درحالی مینویسم که شبه و فردا هم امتحان دارم اما بی خوابی زده به سرم، شاید توهم این روزا مثل من سرت شلوغ باشه، سردرگم باشی،خسته باشی، تنها باشی، میدونی چی اینجور وقتا خیلی حالمو خوب میکنه؟ یه فنجون چایی نپتونی:/ با یه تیکه چوب دارچینه... پاشو... پاشو برو یه لیوان چایی واسه خودت بریز، برو پشت پنجره و ببین که شهر چقدر در جنب و جوشه، ببین که اگه برای زندگیت تلاش نکنی هیچکس برات تلاش نمیکنه... اگه تو برای زندگیت نجنگی هیچکس نمیجنگه... مهم نیست چقدر خسته باشی، ... یه لیوان چایی و یه یاعلی گفتن کافیه تا دوباره عزمتو جزم کنی و پاوایستی برای ساختن دنیای خودت! با قوانین خودت... با هدفای خودت... یه روزی میخندی به تموم این روزای پرکار شلوغ نچسب... میگی دیدی تونستم؟؟ واست سلامتی،صبر و پشتکار آرزو میکنم و لبخندفراون، توهم برای من آرزو کن:)

ارسال شده به 98/10/08

مهم نیست که کی میاد و کی میره، مهم اینه که تو همچنان قوی بمونی :)

ارسال شده به 98/10/08

غریبه! هاچین و واچین،عسل شیرین قصمون هنوز ناتمومه... از اینجا به بعد کی میدونه که چی سرنوشتمونه.... بارون باروونه... در حالی که به این گوش میدی دستتو بذار رو قلبت ...میزنه؟...هی تو هنوز خودتو داری رفیق...!!!؟

ارسال شده به 98/10/08

سلامتی آقا امام زمان و تعجیل در فرج صلوات .❤

ارسال شده به 98/10/07

سلام ، اگه اومدی نامه ای از ناشناس بگیری قطعا برات میتونه جالب باشه که من برای چی تو این لحظه داشتم به تو فکر میکردم (خب منم کنجکاو بودم ک ببینم اینجا چه خبره و اینکه امتحان هم دارم بی تاثیر نیس ولی جالبه که دارم به این فکر میکنم که تو هم حالت خوب میشه با شنیدنش )و برات نامه نوشتم ، رفیق پاشو انقدر خسته نباش ، همه که مثل خودت نیستن که هرچی انتظار داشته باشی بشه! (ینی چیزی شده!) ، فکر کردی که اگه به آیندت فکر کنی هرچی فکر نابوده از سرت میپره ؟ (البته یه سری فکر نابودتر میاد تو ذهنت) میدونم ممکنه چرت و پرت هایی که میگم به دردت نخوره ولی برو تو لیست آهنگت ۲۲ امین آهنگ را که هست گوش بده و بخند :-) حتی اگه سر کلاسی @_@ راسی دوتا خاهش دارم پاشو برو آب جوشو بزار همه چایی میخوان ساقه طلایی و چایی هم پیشنهاد میشه حالت که تره میبره رو بند آویز میکنه و خشک میشه و خوب میشه 😮😑😲

ارسال شده به 98/10/07

سلام، امروز به طرز عجیبی قراره واست اتفاقای خوب بیفته ، پس منتظرش باش!

ارسال شده به 98/10/06

سلام غریبه همیشه تو زندگیت به کسی وابسته نشو و سعی کن تنهایی از پس مشکلاتت بر بیای چون همه همیشه نیستن😉

ارسال شده به 98/10/06

سلام غریبه امیدوارم خوب باشی میدونی غریبه من تا همین چندروز پیش،همه خواسته هایی که داشتم از خدا میخواستم واسشون تلاش میکردم و کنارش هم هرچیزی فکر میکردم کمک میکنه قرار میداد کارما قانون جذب چمیدونم هرچی ولی همیشه میگفتم بابا اصلا مگه میشه یه چیزی از خدا بخوایم و اون بهمون نده؟ نه نمیشه ولی خب الان یکم شک دارم حس میکنم خدا دیگه هوامو نداره تو تاحالا اینطوری شدی غریبه؟ تاحالا شده از خدا ناامید بشی؟ همه میگن صبر کنم همه میگن یه روزی بهترین اتفاقی که ممکنه واسم میوفته ولی خب پس الان چی؟ الان چی غریبه؟ امیدوارم هیچوقت این حسی که من دارم و تجربه نکنی امیدوارم هیچوقت حس نکنی ترد شدی واسم دعا کن غریبه آرامشم رفته ...

ارسال شده به 98/10/05

سلام. کی از آینده خبر داره؟ آینده مثل یک جعبه بزرگ میرسه در خونت، درحالی که تو نمیدونی کی باید بازش کنی... فکر میکنم این خیلی پیچیدست...من الان کجام؟ من تهرانم. شبهای آلوده. دارم روی پایان نامه کار میکنم. دوست دارم الان که این نوشته ها رو میخونی، به من فکر کنی. ما در آینده کجاییم؟ من کجام؟ امیدوارم زنده باشم و در زندان نباشم و چیزهای زیادی از دست نداده باشم. همینطور تو. کاش سالم و سرحال باشی. به من فکر کن. آدمی نشسته در شبهای آلوده تهران

ارسال شده به 98/10/03

سلام غریبه... امیدوارم روزهای خیلی خیلی عالیی رو گذرونده باشی . امیدوارم آدمی باشی که میتونه و باید عاشق باشه . اما یادت باشه ، هیچکس کامل نیست . به چیزهای کوچیک زندگیت نگاه کن . مثلا من که برات نوشتم . با هزاران هزار عشق و محبت که تقدیم میکنم بهت

ارسال شده به 98/09/27

این نامه را برای خودم می‌ نویسم. سلام خودم. «چرا ان قدر می ترسی که تنها باشی؟» الان ساعت ۴ صبحه که من این نامه رو می نویسم. و این سوال مدام در ذهنم چرخ می خوره. تنهایی نجات بخش توعه و همیشه بوده. بیاد بیار لحظه های تنهایی درخشان و به یادموندنیت رو.

ارسال شده به 98/09/11

سلام غریبه... عاشق خودت باش. لطفا.

ارسال شده به 98/09/08

سلام... این نوشته ها را از جای دوری میخونی . همین روزهاست که مهاجرت کنم و از ایران برم. چیزهایی هست که دوست دارم قبل از رفتن با کسانی حرف بزنم ، از دلتنگی هام و این شب های عجیب. همین که این ها رو می نویسم احساس سبکی می کنم